زندگينامه ، نظرات و خاطرات
دبیرستان دین و دانش
دیدار با امام
سال 51-50 و در دوران خفقان رژیم ستمشاهی، جمعی از جوانان انقلابی و متدین نهاوند، مردانی که نامشان همواره بر تارک بلند قیام و شهادت می درخشد، مخفیانه گرد هم آمدند و نام " گروه ابوذر " را برای خود برگزیدند. در دورانی که خیلی ها میترسدند حتی نام این گروه را بر زبان بیاورند! تو در آن زمان این جوانان را پذیرفتی و با رهبر گروه شهید طالبیان ( که توسط بعثیون عراقی اسیر و به شهادت رسید)و آنان ارتباط داشتی و از هدایت و حمایت های مادی و معنویت بهره مند می شدند. فداکاری شش ابوذر زمان که پروانه وار گرد شمع وجود امام و اسلام قیام کردند و سحرگاه 30 بهمن 52 به جوخه اعدام سپرده شدند و ارتباط تو و حمایتت از خانواده های این شهیدان انقلابی تا پیروزی انقلاب پابرجا ماند در یکی از اسناد ساواک اشاره شده که: " شیخ علی حیدری در شب 21 ماه رمضان در مسجد راجع به جهاد صحبت و در باره ولی اله سیف ( یکی از اعدام شدگان گروه ابوذر) بحث و برای او طلب آمرزش کرده است". شاهد این مدعا آقای علی حسینی یکی از یاران گروه ابوذر که به حبس ابد محکوم شده بود و در جریان پیروزی انقلاب آزاد گردید. و از تو خاطرات بسیار نقل کرده است. بیاد دارم در یکی از نطقهایت در جلسه علنی مجلس اینگونه از آنان سخن گفتی: " لازم میدانم در اینجا یادی از شهدای گروه ابوذر بکنم که بحق جوانانی بودند که در خفقان ترین دوران تاریخ ایران بپاخاستند و بدون وابستگی به هیچ گروهی تا مرز شهادت پیش رفتند و شش شهید و عده ای زندانی بجای نهادند".
سی امین سالگرد شهادت آيت الله دکتر بهشتي و آيت الله حيدري در نهاوند
حجت الاسلام موسوي : شهيد آيت الله حيدري يکي از ياران صديق حضرت امام خميني (ره) بود
به مناسبت سالگرد شهادت آيت الله دکتر بهشتي و آيت الله حيدري اولين نماينده مردم نهاوند در مجلس شوراي اسلامي و 72 تن از ياران حضرت امام (ره) ظهر امروز مراسم گراميداشتي در کنار مزار شهيد آيت الله حيدري واقع در حسينيه شهيد حيدري برگزار گرديددر پايان مراسم حاضران نماز ظهر و عصر را در کنار مرقد مطهر شهيد آيت الله حيدري اقامه نمودند
خبر:فرمانداری نهاوند
بهشتی چه شد؟!
عاشقی را جگری می باید. نتوان رفت در این ره، با پای؛ عشق را، بال و پری می باید. تو نئی مرد چنین دریایی، رند شوریده سری می باید؛ هست هر غافله را، سالاری. هر کجا پاست، سری می باید؛ نازپرورده کجا، عشق کجا؟ عشق را ، شور و شری می باید! (فیض کاشانی) .
غروب هفتم تیر ماه سال 1360 هجری شمسی و ساعت 7 بعد از ظهر تیر ماه گرم تابستان تهران بود. و تو با چهره ای شاداب و خندان که در طول زندگیم این طور ندیده بودمت!، خوشحالیت از رأی به عدم کفایت سیاسی بنی صدر خائن(اولین رئیس جمهور پس از انقلاب) در مجلس را پنهان نمی کردی ؟! و تو یکی از فعالان آن بودی. نطق های آتشین و افشاگرانه ات در مجلس گویای روحیه انقلابی بودنت بود! منافقین را مهره بدلی استعمار و استکبار می دانستی. همه هفته مسئولان کشور برای بررسی مسائل مهم مملکتی در "جلسه حزب الله" که ابتدا در مدرسه رفاه و بعدأ در محل دفتر حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تشکیل می شد، گرد هم می آمدند و توهمیشه شرکت میکردی. آنروز خسته از جلسه صبح مجلس، با شور و هیجان آماده رفتن شدی. بیشتر هفته ها همراهت بودم، این هفته بعلت سرما خوردگی با آمدنم مخالفت کردی!
با دوچرخه از نانوائی برگشته بودم و تو را دیدم که پشت فرمان همان فولکس طوسی رنگ قدیمی نشسته و در حال بیرون آمدن از ساختمان مسکونی نمایندگان در خیابان وصال شیرازی بودی. آقای هرمزی راننده هم همراهت بود. با دست اشاره کردم که منتظر بمان تا آماده شده و سریع برگردم، باز مخالفت کردی! و گفتی: حالت جا نیست! امشب نیا! در این لحظه با شوخی تکه بزرگی از نان سنگگی که روی فرمان دوچرخه ام گذاشته بودم کندی! و مشغول خوردن شدی؛ حال دیگری داشتی! نگاهت حس دیگری داشت، انگار که میدانستی که این آخرین دیدار است و تا ساعاتی دیگر روح بلندت بسوی او پرواز می کند! سی سال از آن لحظه آخرین دیدار گذشته، ولی هنوز آن حس با من است و آنشب بود که آخرین نگاهم از قاب پنجره ماشین بدرقه راهت شد.
تلویزیون در حال پخش مراسم چهلمین روز شهادت مهندس چمران بود؛ که ناگهان، صدای انفجاری مهیب تهران را لرزاند! با عجله و سراسیمه به خیابان آمدم، اهالی ساختمان نیز به خیابان ریخته بودند! و لحظاتی بعد این خبر در شهر پیچید: انفجار در حزب جمهوری اسلامی! به داخل حیاط آمدم خانواده نمایندگان مجلس، بچه ها و زنان شیون کنان به هر سو میدویدند! تا از پدر خود خبری بگیرند، ساعت ده شب بود با یکی از دوستان به طرف بهارستان حرکت کردیم، به میدان که رسیدیم پلیس راه را بسته بود؛ دوان دوان به سمت محل حزب حرکت کردیم. صدای آژیر آمبولانس لحظه ای قطع نمی شد!. قطرات باران بر سر و رویم میریخت انگار که آسمان هم می گریست! با پای برهنه میدویدم! به در اصلی دفتر حزب که رسیدم، قلبم ایستاد! به خودم دلداری دادم. خروارها خاک، صدای غرش ماشین لودر و بیل مکانیکی و شیون و زاری خانواده ها و آشنایان، در آن تاریکی شب! و مردمی که برای کمک آمده بودند، هر کسی سراغ از بابای خود میگرفت و من تو را دوباره از خدا میخواستم! آنشب بر من چه گذشت! به خواهرانم چه می گفتم؟! به مادرم که نوزادی در شکم داشت چه بگویم؟! آنها در خانه منتظر خبر من بودند. پرسیدم مجروحان را کجا میبرند؟ شخصی گفت تعدادی را به بیمارستان طرفه، کمی بالاتر از میدان بهارستان برده اند. به آنسو دویدم، جمعیت زیادی آنجا بودند. و آنجا بود که خبر شهادتت را اطلاع دادند!
گریان به خانه برگشتم. مادرم که نگاهش به من افتاد سر بزیر انداخت! و لحظه ای بعد با صلابت پرسید:
بهشتی چه شد؟!
آنشب تمام اهل خانه تا صبح بیدار ماندند!
نقل از پایگاه اطلاع رسانی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی، محسن صباغ در نشست خبری که روز چهارشنبه (اول تیر ماه سال جاری) در دفتر مزکری شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی برگزار شد،افزود: ویژهبرنامه سراسری بزرگداشت شهید آیت الله بهشتی و 72 تن از یاران صدیق انقلاب اسلامی که در فاجعه تروریستی انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی توسط منافقین کوردل به شهادت رسیدند، شامگاه ششم و هفتم تیرماه سال جاری و همزمان با سالروز شهادت امام موسی کاظم(علیه السلام) به مدت دو شب در محل یادمان مشهد این شهیدان واقع در چهار راه سرچشمه تهران برگزار خواهد شد. همچنین مراسم معنوی غبارروبی و عطرافشانی و گلریزان مزار مطهر این شهدای والامقام در قطعه 72 تن بهشت زهرا(س) روز پنجشنبه دوم تیر ماه از ساعت 4 بعدازظهر با حضور عموم مردم و امت حزب الله برگزار میشود.
مسئول ستاد مرکزی برگزاری مراسم هفتم تیر و معاون اجرایی مراسم شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی در ادامه دیگر برنامههای سالگرد فاجعه هفتم تیر در سطح کشور را به ترتیب زیر اعلام کرد.مسئول ستاد برگزاری مراسم هفتم تیر پیرامون اقدامات فرهنگی،هنری،انتشاراتی و ورزشی در نظر گرفته شده برای این ایام گفت: سازمان تربیت بدنی در سراسر کشور مسابقات ورزشی را با نام و یاد خاطره شهدای هفتم تیر برگزار خواهند کرد. علاوه بر این تجدید چاپ کتاب عاشورای ایرانی و زندگینامه شهیدان فاجعه هفتم تیر ، طراحی و چاپ چهار نوع پوستر و بنر و توزیع آن در سراسر کشور ، ساخت نماهنگ و تیزرهای تبلیغاتی برای پخش از شبکههای مختلف صدا و سیما،چاپ کتابچههای دعای کمیل و دعای ندبه،برگزاری مسابقات خاطرهنویسی در بین دانشاموزان و دانشجویان و... نیز از دیگر برنامههایی است که ستاد برای سیامین سالگرد بزرگداشت واقعه هفتم تیر در نظر گرفته ا
همچنین مراسم ویژه بزرگداشت شهید حیدری با حضور مردم انقلابی در نهاوند برگزار خواهد شد
سخنرانان انقلابی
مادر
مادرم سیده حاجیه زهرا بیگم خسروی حسینی، که از خانواده سرشناس و خوشنام خسروشاهی های کرمانشاه است، همیشه همراه و همرزم تو بود همسری فداکار و باگذشت که برای من هم پدر بوده است و هم مادر! که او در زندگی سراسر مبارزه ات کوچکترین گله ای از این همه سختی ها نکرد! و در مقابل مأمورین شاه می ایستاد و به تندی با آنان برخورد میکرد. و همیشه به ما گوشزد می کرد آمادگی شهادت تو را داشته باشیم. بعداز شهادتت زینب وار عمل کرد با اینکه غم بزرگ تو را در دل داشت، در مقابل منافقین ایستادگی میکرد و به خواهرانم میگفت در مقابل منافقین گریه نکنید و دشمن شاد نباشید ولی خودش شبها تا صبح گریه می کرد. از برکت وجود چنین مادری با محبت ، مقاوم ، فداکار و با استقامت بهره ها برده و درس ها آموختم.
مقاله روزنامه اطلاعات
اتومبیل فولکس
سوغاتی
تلگراف
بازی
فرستنده اف ام
شهر بابک که تبعید بودی من با مادر و خواهرهایم تابستان که مدارس تعطیل بود پیشت آمدیم. شبها به مسجد میرفتی و علیرغم دستور مامورین رژیم شاه و این که ممنوع المنبر بودی، همه شب بین نماز ایستاده برای مردم سخن میگفتی و ارشادشان میکردی ، و دفتر حضور در شهر را که مأمور میآورد نیز امضاء نمیکردی . یکروز من یک فرستنده موج اف ام با برد 500 متری ساخته بودم. آنرا روی موج رادیوی گروندیک (که در سفر لبنان خریده بودی) تنظیم کرده به اهل خانه گفتم چیزی به پدرم نگوئید ! رادیو را روشن کرده و آهسته آنرا در اتاقی که تو نشسته بودی گذاشتم و از داخل حیاط با فرستنده اف ام که ساخته خودم شروع به صحبت کردم دو بارگفتم: شنوندگان عزیز توجه فرمائید! شنوندگان عزیز توجه فرمائید! انقلاب پیروز شد... و تو ناگهان با خوشحالی از جا پریدی و صدای آنرا بلندتر کردی و بقیه اهل خانه را خبر کردی ! وچند بار گفتی تمام شد! تمام شد!و من زدم زیر خنده! آنروز کتک مفصلی از دستت نوش جان کردم بیاد ماندنی!ناگفته نماند بعدأ با همان فرستنده کوچک دست ساز در نهاوند نوارهای سخنرانی امام خمینی را پخش میکردم و مخفیانه طول موج اف ام را به دوستان، آشنایان و مسجدی های اطراف منزل( چون برد آن کم بود) میدادم و توصیه میکردم در ساعت ده شب هر شب؛ به نوار سخنرانی امام گوش فرا دهند.
خانه ما در قم دیوار بدیوار خانه
مرحوم آیت اله مشکینی بود و تو که همسایه و همرزم او بودی، یک روز عصر آقای مشکینی
منزل ما بود و من همیشه مامور چای آوردن برای میهمانان بودم و از این کار بدم
میآمد چون من نوجوان 14-15 ساله و بازیگوش
بودم و هم اینکه میهمان زیاد خانه ما می آمد - طلبه ها، نهاوندیها، مردم و شاگردان
و همدرسان و هم مباحثه ایها .. بگذرم، آنروز عصر که برایتان چای آوردم داشتی آهسته
با ایشان گفتگو میکردی و من که کنجکاو بودم نام جزوه ای را که در دست آقای مشکینی
و با تو در حال گفتگو بود زیر چشمی خواندم با خط دست نویس نوشته شده بود: پیش نویس قانون اساسی حکومت اسلامی.
بازداشت
آنگاه که در سال 1345 مامورین شاه در قم به خانه مان ریختند و تمام اثاثیه را بهم ریختند و من که کودک بودم با بغض و کینه به آنان نگاه میکردم و در دل میگفتم آنها از تو چه میخواهند تو با آن قد رعنا ، بیژامه و پیراهن سفیدت به آنها پرخاش میکردی و در همان حال با لحنی پدرانه ارشادشان میکردی . یادم نمیرود که شب قبلش به مادرم سیده خانم زهرا بیگم خسروی حسینی که از خانواده سرشناس و خوشنام خسروشاهی های کرمانشاه بود و همیشه همراه و همرزم تو بود گفتی : آقای محمد علی گرامی را بازداشت کرده اند و بزودی دنبال من هم می آیند بیدرنگ مادرم شبانه بخش زیادی از اعلامیه ها، نوارها و قاب عکسی بزرگ از تو وامام خمینی ( هنوز همان عکس در طاقچه خانه مادری زینت بخش و خاطره آور است) را از خانه خارج و مخفی کرد.مأمورین آن شب تو و بخشی از کتابهاییت را با خود بردند که سند آن بعد از انقلاب از اسناد ساواک بدست آمد چنین است :
صورت مجلس*
سفر به آلمان
عقیده بلندی داشتی صبور، مطمئن و امیدوار،. یک شب که به خانه آمدی بلیط هواپیمای سفر به آلمان را آوردی و به مادرم گفتی جمع و جور کنید داریم میرویم آلمان و گفتی که تکلیف است به مرکز بزرگ اسلامی هامبورگ به جای شهید دکتر بهشتی بروی برای زعامت و سرپرستی امور دینی دانشجویان ایرانی و مسلمانان آن دیار. (چند وقت پیش یکی از روحانیان قمی برایم نقل میکرد: سال 1350 موقعی که در قم از حرم به خانه برمیگشتم چند نفر خارجی نظرم را جلب کرد که دور یک روحانی جمع شده بودند و گفتگو میکردند برای من جای تعجب بود، نزدیک تر شدم دیدم شهید حیدری بزبان انگلیسی با آنان گفتگو میکرد و گویا بچه ها که مشغول سنگ زدن به خارجیها بودند را از این کار ممانعت میکند! برای من جالب بود آخرآنموقع مرسوم نبود که یک روحانی انگلیسی بداند و تو که درس انگلیسی را از همرزمت شهید بهشتی که در سالها پیش در دبیرستان دین و دانش قم دائر کرده بود فرا گرفته بودی ).چند روزی گذشت، و همگی که آماده رفتن شدیم؛ وقتی که بمنظور کسب اجازه تلفنی موضوع رفتن را با حاج آقا (حاج شیخ محمد ولی حیدری نهاوندی پدر بزرگم از روحانیون سرشناس و پرنفوذ غرب کشور، حاج آقا صدایش میکردیم) در میان گذاشتی با این سفر مخالفت کرد! منصرف شدی و در نهایت احترام به مقام پدر، گفتی هر چه که پدر بگوید. انگار که پدرش میدانست دوماه دیگر از این دنیا میرود و همین هم شد.. حاج آقا در سال 1351به دیار باقی شتافت و ... نهاوند کفن پوش شد!
مدرسه فیضیه
هر روز نزدیکی های عصر که کمی از هوای دم کرده و گرم قم کاسته میشد، من که هفت ساله بودم، کودکی کنجکاو و شیطان، با پای برهنه روی آجرهای داغ حیاط خانه مشغول بازی؛ دستم را میگرفتی و میگفتی دست و صورتت را بشوی و لباس مرتب بپوش تا مرا با خود به مدرسه فیضیه(حوزه علمیه قم) ببری . اول عبای نازک مشکی ات را کنار باغچه زیر سایه درختی در آنجا پهن میکردی و دوتایی مینشستیم منتظر همدرسیها و هم مباحثه ایهات ، کمی که میگذشت یکی یکی میآمدند؛ آقایان : آیت الله جوادی آملی، محمد علی گرامی، سید علی و مصطفی محقق، زین العابدین قربانی ، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، سید محمد خامنه ای،آیت الله محمد مومن، استاد علی دوانی، مرحوم مهدی ربانی املشی، مرحوم فاکر خراسانی و کسان دیگری که نامشان یادم نیست عبای خودشان را دولا کرده و زیر خود می انداختند و... درس وبحث شروع میشد ساعتی میگذشت تا موقعی که بحث بالا میگرفت و باصدای بلند و با پرخاش صحبت میکردین و من که فکر میکردم دارید دعوا میکنید ناراحت میشدم ! از دستت عصبانی میشدم ولی به روی خود نمیاوردم. مادرم نیز نقل می کند موقعی که در جلسات درس و بحث در حضور امام خمینی (ره)بصورت هفتگی و نوبتی تشیکیل می شد، هفته هتئی که در خانه ما در قم (محله مبارک آباد کوچه مسجدی) تشکیل میشد ، من راکه نوزاد بودم میگذاشت توی جلسه پیش خودش تا پایان درس . ولی من بازیگوش و نافرمان که بزرگ شدم چه کردم؟! میدانم که خواسته ات را برآورده نکردم! . شاید تو دوست داشتی من معمم بشوم، ولی هیچگاه بمن نگفتی و مجبورم نکردی! شانزده ساله که شدم در کوران مبارزات مردمی علیه شاه، تصمیم گرفتم برای تحصیل به قم بروم (آنموقع در نهاوند زندگی میکردیم) مادرم مخالفت کرد و به تو گفت برای تحصیل نمیرود و هدف دیگری داردو تو که هیچ اصراری نکردی و نمیدانم چه شد که منصرف شدم! ، شاید به حرف مادرم.به یاد پدر . .
نوشتن در باره پدر؛ پدری که روحانی، مبارز ، انقلابی، باهوش، مدیر، امین مردم، شجاع، زیرک، دارای روح بلند وهمت بزرگ و از همه بالاتر، شهید باشد؛ کاری سخت و دشوار است!. نمی دانم چگونه باید شروع کنم؟ از کجا و ازچه باید بگویم؟!
پدر! از چه و با چه زبانی بگویم ؟! از دوران مباحثه با هم حجره ایهایت؟! از مأمورین شاه که وقت و بی وقت به خانه ما حمله ور میشدند؟.از چشمان نافذ و چهره مصممت پشت میله های زندان؟ از بازداشتگاه های قم، نهاوند، همدان، قزل قلعه تهران و سنندج؟ از مردمی که بعد از رحلت پدر بزرگم این عالم با فضیلت، از نهاوند به قم آمدند تا تو را به آن شهر ببرند؟ از کمک به فقرا و مستمندان و ساخت مسجد و حمام برایشان؟ از سفر به روستاها و حل مشکلات مردم؟ از چگونگی ترویج راه و اندیشه های امام و پخش رساله و اعلامیه ها ؟ از ساده و بی پیرایه بودنت؟ از جهاد سازندگی در کنار کشاورزان ؟ از شب زنده داریها و نمازشب خواندن ها وگریه های شبانه و احیاء های ماه مبارک رمضان ؟ از موقعی که آمدیم به ملاقات تو در شهر بابک، در آن شهر دور افتاده ای که تبعید بودی و با مرحوم ربانی املشی که او هم تبعیدی بود؛ داشتی باغچه ای را که سبزیجات کاشته بودی آب میدادی؟ از رفتن ناگهانی به لبنان و ملاقاتت با امام موسی صدر؟ از سخنرانیها وبیانیه های پرشور و آگاهی بخشت ؟
...نمیدانم! آیا میتوانم حق مطلب را ادا کنم ؟! و صفات بارز و ویژگی های اخلاقی ات را که همواره سرلوحه زندگی پر بار و سراسر مبارزه ات بود بیان کنم؟!
دلم میخواهد با تو حرف بزنم و وقتی که نوشتن این خاطرات پایان یافت، آنرا بخوانی و ایرادهایم را بگیری! درست مثل موقعی که درس ریاضی کلاس پنجم دبستان را بامن کار میکردی و مسئله می گفتی و من که هر چقدر یاد میدادی، کمتر می فهمیدم! ویواشکی جواب هایش را از روی کتاب حل المسائل مینوشتم! خوشحال میشدی و میگفتی: این پسر چقدر باهوش شده! و ظرف چند دقیقه مسئله را حل می کند! وجایزه بهم میدادی، وقتی کتاب حل المسائل را پیدا کردی؟! و فهمیدی .....
نوشته شده: در روز پدر، ولادت با سعادت مولود کعبه
امام علی (ع) - سعی دارم بمرور خاطرات خود را که میتواند بخشی از تاریخ شفاهی باشد بیان کنم- سعید 1390/3/26